باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

از دوست به یادگار دردی دارم

1392/3/18 9:04
نویسنده : میم
15,366 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

یادش بخیر یادگار دوست شهرام ناظری . از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صد هزار درمان ندهم ( چقدر هم ندادم )

 

 ای دوست قبولم کن وجانم بستان مستم کن وز هر دو جهانم بستان                                         

با هر چه دلم قرارگیرد بی تو آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی ازآنی همه من من نیست شدم در تو از آنم همه تو

 

 

بازآ که تا به خود نیازم بینی بیداری شبهای درازم بینی

نی می غلطم که خود فراق تو مرا کی زتده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارتراست وز من دل بی رحم تو بی زارتراست

بگذاشتیم ،غم تو مگذاشت مرا حتی که غمت از تو وفادارتر است

برمن دروصل بسته می دارد دوست دل رابرما شکسته می خواهد دوست

زین پس من و دل شکستگی بردراو چون دوست، دل شکسته می دارد دوست

 

 

خود منکر آن نیست که بر دادم دل آن به که بر سودای توبسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل دل را چه کنم بهر چی می دارم دل

 

درعشق تو هرحیله که کردم هیچ است هرخون جگرکه بی توخوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست درمان که کند مرا که دردم هیچ است

 

من بودم ودوش آن بت بنده نواز از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب را چه کنم حدیث ما بود دراز

 

دل تنگم و دیدار تو درمانم است بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچه کز غم هجران تو بر جان من است

 

ای نور دل و دیده و جانم چونی وی آرزوی هر دو جهانم چونی

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس تو بی رخ زرد من ندانم چونی

 

افغان کردم برآن فغانم می سوخت خامش کردم چون خامشانم می سوخت

از جمله کرانها برون کرد مرا رفتم به میانی، در میانم می سوخت

 

من درد تو را زدست آسان ندهم دل برنکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم که آن درد به صد هزار درمان ندهم

 

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تورا زمانه می بس باشد هرگوش تو را ترانه می بس باشد

در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا ما را سر تازیانه می بس باشد

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم

در عشق که او جان و دل ودیده ماست جان ودل ودیده هر سه را سوخته ایم

 پر واضح که اونها که پررنگترن بیشتر دوست دارم

 بقیه یادگار دوست مولانا در ادامه مطلب

 

اندر دل بی وفا غم وماتم باد آن را که وفا نیست زعالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جزغم ، که هزار آفرین برغم باد

 

در عشق توام نصیحت و پند چه سود زهرآب چشیده ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید دیوانه دل است پام بر بند چه سود

 

من ذره وخورشید لقایی تو مرا بیمار غمم عین دوایی تو مرا

بی بال و پر اندر پی تو می پرم من که شده ام چو کهربایی تو مرا

 

غم را بر او گزیده می باید کرد وز چاه طمع بریده می باید کرد

خون دل من ریخته می خواهد یار این کار مرا به دیده می باید کرد

آبی که از این دیده چو خون می ریزد خون است بیا ببین که چون می ریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند دل می خورد و دیده برون می ریزد

 

عاشق همه سال مست و رسوا بادا دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هوشیاری غصه هر چیز خوریم چون مست شدیم هرچه بادا بادا

 

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد جان را سپر تیر بلا خواهم کرد

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام امروز به خون دل قضا خواهم کرد

از بس که برآورد غمت آه از من ترسم که شود به کام بدخواه از من

دردا که زهجران تو ای جان جهان خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

                                                                         مولانا

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (10)

هدا مامان ماهور
17 خرداد 92 14:01
چقدر زیبا نوشتید
بی‌دل
17 خرداد 92 23:35
سلام و وقت خوش
برای انتخاب هات عکس و تصویری بگذار ...
گیرایی نوشته هات بیشتر میشه ...
شاد باشی ...


ممنون از راهنمایی هاتون و ممنون از اینکه به من لطف دارین
مامان دخترا
18 خرداد 92 1:45
چه خبره؟
رفتی سراغ شعر و شاعری؟!


نه عزیزم دلم گرفته
مامان هستی شرین زبون
18 خرداد 92 3:06
آفرین به این حسن انتخاب


ممنون از اینهمه لطف
نوشين مامان آريا
19 خرداد 92 9:33
مانلي جون دستت درد نكنه خيلي وقت بود اشعار به اين قشنگي نخونده بودم واقعا زيبا بود


mamanebaran
20 خرداد 92 9:02
شعری از مولانا در باب دوستی

یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس
شد فراق صدر جنت طوق نفس

همچو دیو از وی فرشته می گریخت
بهر نانی چند آبِ چشم ریخت

گرچه یک مو بُد گنه کاو جُسته بود
لیک آن مو در دو دیده رُسته بود

بود آدم دیده ی نور قدیم
موی در دیده بُوَد کوهِ عظیم

گر در آن آدم بکردی مشورت
در پشیمانی نگفتی معذرت

زآنکه با عقلی چو عقلی جفت شد
مانعِ بد فعلی و بد گفت شد

نفس با نفس دگر چون یار شد
عقل جزوی عاطل و بیکار شد

چون ز تنهایی تو نومیدی شوی
زیر سایه ی یار خورشیدی شوی

رو بجو یار خدایی را تو زود
چون چنان کردی خدا یار تو بود

آنکه بر خلوت نظر بردوخته است
آخر آن را هم ز یار آموخته است

خلوت از اغیار باید نه ز یار
پوستین بهر دی آمد نه بهار

عقل با عقل دگر دو تا شود
نور افزون گشت و ره پیدا شود

نفس با نفسِ دگر خندان شود
ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود

یار چشم توست ای مردِ شکار
از خس و خاشاک او را پاک دار

هین به جاروب زبان گردی مکن
چشم را از خس ره آوردی مکن

چونکه مؤمن آینه‌ی مؤمن بود
روی او زآلودگی ایمن بود

یار آیینه است جان را در حَزَن
در رخ آیینه‌ی جان دم مَزن

تا نپوشد روی خود را در دَمَت
دَم فرو خوردن بباید هر دَمَت

کم ز خاکی؟ چونکه خاکی یار یافت
از بهاری صد هزار انوار یافت

آن درختی کاو شود با یار جفت
از هوای خوش ز سر تا پا شکُفت

در خزان چون دید او یار خلاف
در کشید او رو و سر زیر لحاف

گفت یار بد بلا آشفتن است
چونکه او آمد طریقم خفتن است

پس بخسبم باشم از اصحاب کهف
به ز دقیانوس باشد خواب کهف

یقظه شان مصروف دقیانوس بود
خوابشان سرمایه ی ناموس بود

خواب بیداری است چون با دانش است
وای بیداری که با نادان نشست




ممنون فاطمه جون بابت این شعر زیبا
سوده
23 خرداد 92 3:36
به به دوستان شب شعر داشتن جای من خالی اشعار قشنگی بود واقعا قشنگ بود بدو خصوصی
ati.mami elay
4 تیر 92 10:59
chera mano link nkardi maneli jun?
مامان بهداد
7 تیر 92 3:13
سلام خاله. امیدوارم که بهتر شده باشید. ماهگرد تولد دختر گلت رو تبریک می گم. روی ماه شاهزاده خانم و ببوس. امیدوارم که همیشه سلامت و شاد و با نشاط باشه.
نیما پورآزاد
13 دی 98 1:29
😘خیلی عالیست سروده مولوی ویا ابو سعید ابولخیر